تبليغاتX
پرنسس و دراکو
برای رداپوشان و ماگولهای دوستدار "هری پاتر"

بازم سلام                                                                                                                                    امروز می خواستم رسما ً ازتون خواهش کنم که دیگه پشت سر من حرف درنیارید! بابا باور کنید من تو  بچه بازی هایی که داداشم( هری) نقش داره، هیچکاره ام! یه عده اومدن گفتند که :" آره این دختره(من) رو می بینید همین ولدمورتو میکشه تازه بعدشم با رون ازدواج می کنه" من غلط بکنم. کی این چرت و پرتارو گفته؟ واه واه! خجالت داره!!! بعدم باز یه عده گفته بودند که "من قراره تو فیلم 5 ( محفل ققنوس) نقش چو رو بازی کنم! ؟" البته بهم پیشنهاداتی شد ولی من قبول نکردم میددونی؟ حالا این خبرها رو بخونید دیگه هم شایعه پراکنی نکنیدا ، زشته!

حتماً مي دانيد که امسال، يعني سال ۲۰۰۶ ميلادي، بر عکس سال گذشته سال ۲۰۰۵ ميلادي که هم فيلم چهارم هري پاتر ساخته شد و هم کتاب ششم هري پاتر چاپ شد و هم طرفداران در پي خبرهاي جديد بودند، خبر خاصي رخ نمي دهد، چون هم کتاب هفتم و هم فيلم پنجم قرار است سال آينده به بازار عرضه شوند.
اين خلأ دو ساله باعث شده شايعه هاي
زيادي در دنياي هري پاتر به عنوان خبرهاي داغ در سايت هاي هري پاتري قرار گيرند و البته به هيچ شکلي نمي توان بيش از يک ميليون سايت و وبلاگ خبري هري پاتري را کنترل کرد!
بنابراين «جي.کي.رولينگ» تنها توانست يک کار بکند، آن هم اين که در سايت
اصلي خودش اعلام کند: «به هيچ خبري که در سايتي به جز سايت شخصي خودم اعلام شود، اعتماد نکنيد و آن را شايعه بدانيد!»
شايعه ها خيلي زيادند، اما چند تايي که
رولينگ در سايتش آورده به اين شرح اند:
-
عنوان کتاب هفتم هري پاتر، «هري پاتر و اهرام فورمت» نيست
.
- در کتاب،
شخصيتي به نام «ايسيکل» وجود ندارد.
-
«دامبلدور» فاميل هري نيست
.
-
هري از
نسل «ولدمورت» يا «سالازار اسلايترين» نيست.
-
«لي لي پاتر» زنده نيست
.
-
«لي
لي پاتر»، مرگخوار نيست.
-
«کج پا» ، جانورنما نيست
.
-
«نويل» پسر «پيتر پتي
گرو» نيست.
-
«ريموس لوپين» برادر دوقلويي ندارد
.
اينها فقط بخشي از شايعه ها
بودند، اما جدا از اين، بحث خيلي مهمي درباره کتاب هفتم وجود دارد که رولينگ هنوز آن را رد نکرده است؛ بحث بر سر حروف اختصاري «R.A.B.» که در زير نامه اي که هري در کتاب ششم پيدا کرد، نوشته شده بود.
شما فکر مي کنيد او کيست؟ در بيشتر اين سايت
ها، چنين نوشته شده که اگر جي.کي.رولينگ شخصيت جديدي را وارد داستان نکند، به احتمال خيلي زياد، او «رگولوس. اي. بلک» ، برادر «سيريوس بلک» است که گفته مي شد به دست «ولدمورت» کشته شده، اما هيچ کس مرگ او را نديده است!                                                                         

اما ليست بازيگران جديد «هري پاتر و فرقه ققنوس»:
جرج هريس(کينگزلي شکلبولت)،
هلن مک کروي(بلاتريکس لسترينج)، ايملدا استانتون(دولوروس آمبرج)، ناتالي تنا(نيمفدورا تانکس)، شيان توماس(آمليا بونس)، جيسون بويدز(پيرس پولکيس)، چارلز هيوز(جواني جيمز پاتر)، ايوانا لينچ(لونا لاو گود)، ريچارد مکلين(مالکوم)، جيم مک مانوس(آبرفورس دامبلدور)، نيکولاس شيم(زاخارياس اسميت)، سوزي شاينر(جواني لي لي پاتر)، مايکل وايلدمن(ماگوريان).

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 16:17 توسط پرنسس |

جادوگران و ماگول های عزیز سلام

یه تغییراتی تو  وبلاگ نمی بینید؟ بله دیگه هی شکایت کردید که ما جغد نیستیم و ...! مجبور شدم برای ستون نظرات یه تغییراتی ایجاد کنم: از این به بعد به جای جغد خوشکل ، جن خونگی صداتون میکنم...

الان حتما می گید: من عمرا نظر بدم!

منم بهتون میگم: مگه جن بودن و یا مثل دابی بودن چه اشکالی داره؟!

قیافه ی به این ملیحی! ...نازی دابی جون! خودم هواتو دارم...

 

 

هری پاتریست وغیرهری پاتریست های عزیز:

یه داستان بامزه با عنوان" هری پاتر و سیفون جادویی" تو وبلاگ حامد دیدم گفتم حیفه نخونید (اگه هنوز کتاب هارو کامل نخوندید بهتره تحمل کنید تا بعد...):

يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، غير از يه هرى پاتر كه قرار بود بره كلاس هفتم مدرسه جادوگرى هاگوارتز. هرى پيش خانواده دورسلى زندگى مى كرد كه خيلى بدجنس بودن، چون همه اش خورش اسفناج به خوردش مى دادند كه خدايى خيلى چيز ستميه و من اصلاً حال نمى كنم. اونم يه روز قاط زد و شير گاز رو باز كرده و كبريت زد و همه شون رو تركوند، آخه هنوز اجازه نداشت بيرون از هاگوارتز از جادو استفاده كنه. پليس هرى پاتر رو گرفت و قرار شد در ملأ عام اعدامش كنن، اما همين كه طناب دار رو انداختن گردنش، رون و هرميون (كه اسم اصلى اش هرميايونياى است و ما در ترجمه بهش مى گيم هرميون) سوار يه هيپوگريف سر رسيدن و هيپوگريفه يه گاز زد طناب رو پاره كرد و گرفت به منقارش و همون جور كه هرى از گردن آويزون بود تا خود هاگوارتز پرواز كرد. اونجا كه رسيدند، خانم پروفسور مك گوناگال كه مدير مدرسه شده بود، يه نگاه به جسد هرى انداخت و گفت «خيلى بى شعورين حالا بايد يه هنرپيشه ديگه جاى اين بياريم.»
شبش توى تالار مدرسه جشن شروع سال تحصيلى بود و همه كلى شام خوردن، هرى كه چهار پنج تا بطرى نوشيدنى عسلى خورده بود، بدجور بهش فشار اومد و دويد دستشويى. وقتى خواست سيفون رو بكشه، توالت فرنگيه بهش گفت «خيلى نامردى كه اين كار رو با من كردى هرى، من كه يه توالت معمولى نيستم...» هرى هم گفت حرف نزن ديگه توالت هم واسه ما زبون درآورده، بعد سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش بچه ها داشتن تو حياط مدرسه قدم مى زدن كه يهو دو تا ديوانه ساز كه سوار يه جاروبرقى چهارسيلندر بودن، تخت گاز اومدن و كيف هرميون رو زدن و در رفتن. هرى و رون هم پريدن روى جاروهاشون و دنبالشون كردن. ته يه كوچه بن بست يكى از ديوانه سازها پياده شد و گفت «خودت خواستى هرى پاتر، حالا يه دونه از اون بوسه هاى ديوانه ساز مى كنم تا جونت دربياد» بعد دهنشو چسبوند به دهن هرى پاتر و يه هورت كشيد و غش كرد، آخه خبر نداشت كه هرى عضو افتخارى گروه «چ. س. م. خ» شده و هر شيش سال يه بار مسواك مى زنه. اون يكى ديوانه ساز خواست در بره، هول شد شنلش رفت كنار و هرى و رون كف كردن، چون ديدن طرف كسى نيست جز «سيوروس اسنيپ». هرى گفت «اى نامرد تو مادرمو كشتى» اسنيپ گفت «خسته نباشى، لا اقل يه دور جلدهاى قبل رو مى خوندى، من دامبلدور رو كشتم!» بعد دوتايى چوب دستى هاشونو كشيدن و به طرف هم شليك كردن، طلسم هرى گرفت به پاچه شلوار اسنيپ و دودش كرد. رون گفت «نيگاه كن هرى، زيرشلوارى اسنيپ گل گليه» يهو هرى يه چيزى تو سرش جرقه زد و يادش افتاد وقتى تازه دنيا اومده بود، اين زيرشلوارى رو پاى باباش ديده، واسه همين شاكى شد و گفت «زيرشلوارى بابام پاى تو چى كار مى كنه دزد؟» اسنيپ گفت «من دزد نيستم، اين زيرشلوارى هم حكايتى داره كه اگه بشنوى، كف مى كنى، خيلى باحاله. اما الآن حيفه، مى ذارم آخر داستان مى گم كه همه سورپريز شن» بعد يه بشكن زد و ناپديد شد. هرى كه خيلى بهش فشار عصبى اومده بود، دويد و رفت دستشويى هاگوارتز دوباره همون مستراح فرنگيه بهش گفت «يه لحظه صبر كن، بابا من جادويى ام... نكن اين كارو... مى خواهم يه چيزى... پوه!» هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش روز مسابقه بزرگ كوئيديچ بين تيمهاى گريفندور و اسليترين بود. اول گروه اسليترين دويست و پنجاه و هشت تا گل به گريفندور زد كه هر كدوم نيم امتياز داشت، بعد «جى. كى. رولينگ» يواشكى گوى زرين رو رسوند به هرى و گريفندور فرتى پنج هزار امتياز گرفت و با نامردى برنده شد. اون وقت طرفداراى اسليترين شروع كردن به فحش دادن به خانواده هرى پاتر و شعار دادن كه: «هرى پاتر حيا كن، كوئيديچ رو رها كن» هرى پاتر هم با روزنامه پيام ديروز مصاحبه كرد و گفت قرار بوده ماجراهاش توى هفت جلد تموم شه اما از لج بعضى ها تا هفتصد جلد ديگه هم كنار نمى كشه و تا چهل سالگى تو تيم كوئيديچ مى مونه. طرفداراى اسليترين هم ريختن تو خيابوناى اطراف ورزشگاه و شيشه و صندلى اتوبوسها رو شكستن. در همين لحظه ابرهاى سياهى آسمان رو پوشاندند و صداهاى ترسناكى به هوا خاست و برق شديدى لحظه اى همه جا را روشن كرد و آن گاه بارون گرفت و معلوم شد سر كاريه.
شب، هرى و رون توى خوابگاه دراز كشيده بودن كه رون گفت مهر هرميون به دلش افتاده و دوست داره باهاش ازدواج كنه تا يكى باشه روزها بشينه كنار ننه اش با هم سبزى پاك كنن. هرى هم گفت «اتفاقاً من هم عاشق جينى خواهر تو شدم، اما مشكلم اينه كه داداش زاغارتش مانع ازدواج ماست.» رون گفت: « چه جلب، چطوره بريم پيش هاگريد تا اون راهنمايى مون كنه؟» بعد دوتايى شنل نامرئى كننده باباى هرى رو انداختن روى سرشون و رفتن بيرون. همينطور كه داشتن يواشكى از كنار سرايدار رد مى شدن طرف يهو برگشت و گفت: «آهاى، بيرون مى رين اين كيسه آشغالو هم بذارين دم در» هرى گفت: «ببخشيد مگه ما نامرئى نيستيم؟» سرايدار گفت: «شما نامرئى هستين بوگندتون كه نامرئى نيست!»
وقتى بچه ها رسيدن به كلبه هاگريد، هاگريد نشسته بود و داشت شير يه اژدهارو مى دوشيد. هرى و رون مشكلشون رو گفتن، هاگريد هم گفت كه بچه ها خيلى مواظب باشين و فريب احساسات زودگذر رو نخورين. اصل نجابت و اخلاق خوب دختره. اينو كه گفت هرى و رون خجالت كشيدن و پشيمون شدن و از هاگريد تشكر كردن و رفتن. اژدها هم برگشت به هاگريد گفت: «هوى يه ساعته چى مى دوشى يارو؟ من نر هستم.»
وقتى بچه ها برگشتن به خوابگاه، هرى كه تو كلبه هاگريد يه سطل شير اژدها خورده بود دويد دستشويى. اميدوارم فكر نكنید اين صحنه ها بدآموزى داره چون همه اش اهميت دراماتيك داره. توالت فرنگيه باز تا هرى رو ديد گفت: «هرى به من پشت نكن، من باهات حرف مهمى دارم، من .... اوف!» اما ديگه نتونست حرف بزنه، هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش كلاس درس پيشگويى و طالع بينى داشتن، معلم شون خانم پروفسور تريلانى گفت: بچه ها امروز كلاس عملى داريم بعد بچه ها رو سوار اتوبوس كرد و برد يكى يكى سر چهارراه ها گذاشت تا به زور فال حافظ به مردم بفروشن. دخترها رو هم توى پارك ول كرد تا فال بگيرن و خلاصه كلى به همه خوش گذشت و چند تا از بچه ها رو هم مأمورهاى شهردارى گرفتن. شبش وقتى برگشتن، دم در خوابگاه، «لرد ولدمورت» اومد جلو و به هرى گفت: «بپر برو اتاق پروفسور مك گوناگال، كارت داره» هرى گفت: «خيلى ضايعى، تو قرار بود آخر داستان بياى كه هيجانش زياد شه» اونم جواب داد: «آخه از بروبكس، كسى ديگه اى دم دست نبود پيغام خانم مدير رو برسونه.» وقتى هرى رفت دفتر مدير، پروفسور مك گونگال پرسيد: «چى مى خورى هرى؟» هرى گفت: «از همين آب نبات چوبى هاى برتى بات با طعم همه چى» بعد دست كرد تو ظرف روى ميز و يه دونه برداشت و دو سه تا مك كار درست زد و گفت: «اه اه، هر دفعه از اينا برمى دارم مزه آشغال گوش مى ده» پروفسور گفت: «واسه اين كه اينا آب نبات نيست، گوش پاك كن هاى مصرف شده منه. حالا يه دقيقه بشين مى خوام يه چيز خيلى مهمى بهت بدم» بعد دست كرد و از زير ميزش يه جاروى دسته طلاى بلند درآورد، هرى حال كرد و جيغ زد «اى ى ى ول، آذرخش دو هزار و شيشه؟» پروفسور مك گونگال گفت نه!!! - «نيمبوس دو هزار و پنجه؟» پروفسور گفت نه! - «پس چيه؟» پروفسور گفت: «زمين شوره، حالا برو باهاش طويله هيپو گريف ها رو جارو كن» همون موقع زخم پيشونى هرى شروع كرد به سوختن و هرى داد كشيد «اى نامرد تو ولد مورتى كه تغيير قيافه دادى» بعد چنگ زد و ماسك پروفسور مك گونگال رو كشيد و از جا درآورد اما وقتى اسكلت صورت پروفسور از پشتش زد بيرون تازه متوجه شد سوتى داده و ماسك نبوده. بعداً فهميد كنار زخم پيشونى اش يه جوش چركى زده و همون مى سوخته.
شب هرى كلى خواب عمو پورنگ و خاله شاهدونه و چيزهاى وحشتناك ديگه ديد و دستشويى اش گرفت. پاشد رفت دستشويى، اونجا دوباره همون توالت فرنگيه گفت: «ببين، يه دقيقه خودتو نگه دار بذار من حرفمو بزنم، نمى تركى كه...» اما هرى كه داشت مى تركيد گوش نكرد و به كارش رسيد، اين بار همينكه دستش به سيفون خورد به صداى رعد و برق ترسناكى بلند شد و توالته لرزيد و لرزيد و بامبى تبديل شد به البوس دامبلدور. هرى گفت مگه شما نمرده بودين؟ دامبلدور گفت: «اى كاش مرده بودم و به اين روز نمى افتادم. وقتى اسنيپ منو جادو كرد، خودمو به مردن زدم و به اين شكل دراومدم تا دورادور مراقبت باشم، اونوقت توى بى مرام بين چهل تا توالت فرنگى اينجا، هى گير دادى به من، هى گير دادى به من...» هرى گفت: «آخه چرا زودتر نگفتين؟» دامبلدور جواب داد: «ببند اون فكت رو!» هرى خيلى معذرت خواست و گفت اميدواره كه دامبلدور به بزرگوارى خودش اونو ببخشه، دامبلدور هم بعد از دو سه تا چك و لگد، بزرگوارانه هرى رو بخشيد و گفت: «هرى من بايد يه راز بزرگيو بهت بگم كه اگه بشنوى هم تو هم خواننده ها كف مى كنين.... من باباتم.»
هرى هم گفت: «بابا، اگه مى شه پول بده فردا مى خوايم با بچه ها بريم كافه سه دسته جارو» دامبلدور براى اين كه ضايع نشه به روى خودش نياورد و جواب داد: «نه پسرم اشتباه نكن... جيمز پاتر پدر تو نبود. من و جيمز دوستاى صميمى بوديم بعد هر دو عاشق مامانت لى لى شديم اما لى لى فريب ثروت پدرت رو خورد و خواست با اون ازدواج كنه همين موقع من بابات رو براى يه مأموريت فرستادم لندن، اون هم ناپديد شد و مدت ها گذشت. من با لى لى ازدواج كردم يه روز يهو سروكله جيمز پيدا شد و حسابى قاط زد و گفت: «نامردها من كه تازه همين ديروز رفتم لندن» ما هم براى اين كه ساكتش كنيم خواهر كوچيكه لى لى رو داديم به جيمز كه ثمره اون ازدواج، تو بودى»
هرى گفت: «خب با اين حساب كه تو مى شى شوهر خاله ام نه بابام» دامبلدور هم ريشش رو خاروند و گفت: «آها، از اون لحاظ. آفرين! پنجاه هزار امتياز به گريفندور اضافه مى شه!» فرداش هرى، رون و هرميون دسته گل و شيرينى خريدن و رفتن كه پروفسور مك گونگال رو براى دامبلدور خواستگارى كنن بعد هم جشن مفصلى گرفتن و همه رو دعوت كردن. ولدمورت هم اومد توى مراسم و دست دامبلدور رو بوسيد و گفت: «منو ببخشين، من در نادانى به سر مى بردم اما اين يه ماهه نشستم و يكى از اين سريال هاى
سى شبه رضا عطاران و حسن جوهرچى رو ديدم و پى به اشتباهاتم بردم و متحول شدم.» همه كف زدن و هورا كشيدن و ولدمورت رو بخشيدن و فرستادن به آزكابان تا اعدام بشه. فرداش بچه ها بالاخره از هاگوارتز فارغ التحصيل شدن و رفتن تو صف ديپلمه هاى بيكار. دامبلدور هم هرى رو تبديل به يه توالت عمومى وسط ترمينال جنوب كرد تا از اين طريق حسابى به جامعه خدمت كنه و تلافى اون چند وقت هم دربياد.
قصه ما به سر رسيد
كلاغه آخرش هم نفهميد قضيه زيرشلوارى گل گلى اسنيپ به كجا رسيد

 

اینم اضافه کنم که یوسف جان باید بهت بگم دراکو میتونه هرطور که دوست داره درمورد وبلاگ من نظر بده! میددونی؟

 

http://fifaworldcup.yahoo.com/06/en/w/gshoe/index.html  علی کریمی رو به عنوان برنده کفش طلای جام جهانی ۲۰۰۶ انتخاب کنید... برای همکاری در ضمینه ی کوئیدیچ (فوتبال و کوئیدیچ برای همه)

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 19:11 توسط پرنسس |

سلام بچه ها

یه خبر و یه تسلیت برای دنیای ماگولی دارم:

امروز سه شنبه 9/3/1385 ه.ش است. همین چند دقیقه پیش بهم اطلاع دادند که، آقای  احمدی نژاد در ساعت یک بامداد بر اثر سکته ی قلبی دار فانی را وداع گفت!

دارفانی را وداع گفت ؟

اوووووووهــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! احمدی جون کوشی که داغ دار شدیم رفت...

چرا ای خالق آسمون؟

تسلیت تسلیت تسلیت

بمیرم برای دلهای ماگولیتون میدونم الان چه حالی دارید!

آره واقعا حقیقت تلخه!!!

من همینجا به آقای دکتر محمود احمدی نژاد و خانواده ی محترمشون تسلیت میگم و برای اون عزیز از دست رفته "احمد احمدی نژاد" از خداوند مهربون طلب مغفرت میکنم...!

این امتحانات باعث شد که خیلی چیزارو وقت نکنم واستون بگم:

  1. تولد" سپیده" دوست عزیز و دوست داشتنیم (1 خرداد)

تولدت مبارک عزیزم

  1. سالگرد آزادسازی خرمشهر(3 خرداد)

سوم خردادتون مبارک

  1. تولد دختر فرزانه (دوستم) و سدریک(جسد)

"ربابه "جون بهت تسلیت میگم! ایشالا زودتری باباتو خاک کنن

  1. ممد خیلی پررویی!اصلا شما؟ اسم منو از کجا میدونی؟ چرا از اسم من و دوستام استفاده میکنی؟

پر روو بابا پر روو

  1. مانا جون تو اومدی عزیزم؟ فقط به خاطر من؟

میسی! خوش اومدی

  1. مامان رزا عشقولانه ی من و دراکو رو حال کن ! بازم بگو " داماد دلخواهم نیست" ! مامانی خیلی عذر میخوام اما مجبورم خلع صلاحت کنم:

اکسپلیارموس!(الان میخواستم بگم بلدم افسون کنم)

      7.  دراکو مالفوی(لرد ولدمورت) عزیزخیلی داری خجالتم میدی واقعا نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم؟!

اینم عکس خودم و هری و دراکو :

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 10:16 توسط پرنسس |
زیباترین بااحساس ترین و دیگه چی بگم؟ خودتون قضاوت کنید:

                                         من و آتوسا             

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 20:20 توسط پرنسس |
Powered By blogfa - Designing By limo-torsh