رتور لوين، ويرايشگر نسخۀ آمريكايي كتاب هاي هري پاتر براي بيان توضيحاتي در مورد جلد كتاب هري پاتر و قديسان مرگ نهم فروردین ماه در برنامۀ The Today Show حضور يافت. او گفت كه اين طرح براي اولين بار تمام اطراف جلد را پوشانده است و بر روي جلد بيش از هميشه طرح وجود دارد. او همچنين گفت كه قديسان مرگ يك كتاب "بسيار عاطفي" است، و زماني كه خواندن آن را تمام كرده است نه تنها ناراحت شده بلكه بي وقفه گريه كرده است. همچنين اين اولين بار است كه از تصوير ولدمورت براي جلد استفاده شده است.
همچنين اسكولاستيك تصويري محاوره اي را در وب سايتش قرار داده است.
اما در قسمت داخلي جلد كتاب خلاصۀ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ ذكر شده كه متن آن ها را به فارسي در زیر مي توانيد بخوانيد...
هري زير فشار وظيفه اي سخت، پرخطر و ظاهراً غيرممكن قرار گرفته است: يافتن و نابود كردن جان پيچ هاي باقيماندۀ ولدمورت. هري هيچ گاه اين قدر احساس تنهايي نكرده يا با آينده اي به اين تاريكي روبرو نشده است. اما هري بايد اين قدرت را در خودش بيابد كه وظيفه اي را كه به عهده گرفته كامل كند. او بايد پناهگاه را با آن همه گرمي، امنيت و دوستي رها كند و بي هيچ گونه ترس و ترديد مسيري را در پيش گيرد كه برايش تعيين شده است...
در آخرين، و هفتمين قسمت از سري كتاب هاي هري پاتر، جي.كي.رولينگ به شكل جالبي به خيل سؤالاتي كه مشتاقانه منتظر آنهاييد جواب مي دهد. جادو، به خوبي داستان را به هم پيون داده، كه حركت آن را با هيجان و پيچش خاصي ادامه مي دهد، تأييد مي كند كه نويسنده كدبانوي داستان سرايي است، نويسنده اي كه كتاب هايش خوانده مي شود، دوباره خوانده مي شود و باز هم خوانده مي شود."
همچنين در پشت كتاب مي خوانيم:
"هري در پريوت درايو منتظر است. اعضاي محفل ققنوس مي آيند تا او را بدون اطلاع ولدمورت و طرفدارانش _اگر موفق شوند_ همراهي كرده و منتقل كنند. ولي هري پس از اين چه كار خواهد كرد؟ چگونه مي تواند وظيفۀ پرخطر و ظاهراً غيرممكني را كه پروفسور دامبلدور برايش باقي گذاشته به انجام برساند؟"
سلام سلام دوستای خوبم
بعد از شش ماه طلسم پرنسس و دراکو شکسته شد. دلم واسه همه جاش تنگ شده بود و یک بار دیگه تک تک لحظاتی که اینجا بودیم و خوش بودیم برام زنده شد.
موافقید بحث هری پاتریمون و ادامه بدیم:
هری پاتر و قدیسان مرگبار هفتمین و آخرین کتاب هری پاتر با784صفحه روز 21 جولاي 2007 منتشر میشه و انتظار هزاران دوستدار کتابهای هری پاتر بلاخره به پایان میرسه. صحبت های زیادی برای گفتن داریم چون حدود شش ماه عقبیم . تو این مدت در مورد پایان کتاب صحبتهای ضد و نقیض زیادی شده که تا به اینجا اکثرشون هم مردود هستند خب شایعه همیشه به دنبال هری پاتر بوده و خواهد بود. اما من با مطالعاتی که انجام دادم می تونم به جرئت بگم که هری پاتر که مبارزه ی خوبی با بدی است ،پایان خوشی خواهد داشت. و من حدس می زنم که هری پس از اینکه می میره بوسیله ی هورکراکس بار دیگه زنده میشه . البته همه ی اینها تنها حدسه و قاعدتا به برای روشن شدن همه چیز کمی دیگه هم باید صبر کنیم.
در مقالهاي، مجلهي تايمز با عنوان "هياهوي زياد در 21 جولاي، وقتي كه كتاب هفت و آخرين كتاب در سريها، هري پاتر و قديسهاي مردهوار؛ منتشر ميشود" به طور مختصر موضوع انتشار آخرين كتاب و پايان سريهاي هري پاتر را مطرح كرد. در اين مقاله ذكر شده است که جی کی رولینگ در رابطه با موضوعات کتاب هفتم سکوت کرده است همچنین در این مقاله آمده است که در کتاب آخر هیچ مسابقه و بازی کوییدیچی وجود ندارد و مرگهای زیادی در پیرو مرگ دامبلدور اتفاق افتاده است این مجله تصویری از جی کی رولینگ را نیز در مقاله خود چاپ کرده است که این عکس دارای خصوصیات جالبی است!
فعلا برای امروز کافیه بعدا بازم براتون خبر جور میکنم
اگه پیشنهادی هم درمورد محتویات وبلاگ دارید بگید که در صورت ممکن انجام بدم
سلام اینا جوابهای من به سوالات آقای حیدری است که امیدوارم ایشون رو راضی کنه. به هر حال سوالات سخت بود ، موضوع پیچیده و سن من کم:
آیا عشق جنونه؟
عشق جنون نیست. باعث جنون می شه! دلیل اینکه عاشقها دیوانه میشن اینه که اونقدر ذهنشون به این مسئله مشغولیت پیدا می کنه که گاهی صدای هیچ کس رو نمی شنوند گاهی اونقدر به فکر فرو می رن و ساکتند که باعث می شه مغزشون خسته بشه و حوصله ی حرف زدن با هیچ کس رو نداشته باشند، یا احساس حسادت بیش از حد و اینکه ممکنه عشقتون رو بدزدند اونها رو دیوانه کنه!
اگر کسی عاشق فردی بشه ولی با کسی ازدواج کنه که نسبت بهش حس علاقه و قدردانی داره(نه عشق) اون ازدواج منجر به اختلاف، بهانه گیری و حتی طلاق میشه.
گاهی برخی چیزها مثل برق چشم ها و نوع نگاه که شخص رو جذب می کنه و به اصطلاح عاشق می کنه باعث میشه اون برق، چشم طرف رو کور کنه ولی بازهم به جای اینکه سعی کنه ازش دوری کنه بیشتر و بیشتر به سمتش کشیده می شه!
اگه دلت میخواد به هر قیمتی که شده معشوقت رو ببینی و باهاش صحبت کنی ، این یعنی تو دیوانه وار عاشقشی . اگه بگی: "اگه بهش نرسم خودم رو می کشم" این یعنی تو دیوانه وار عاشقشی و تحمل بدون او بودن رو نداری این به نظر عام دیوانگی است ولی از نظر عشاق که درد دوری رو چشیدند ، زیاد عجیب و غیرمنطقی نیست!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیا برای ازدواج عشق کافی است؟
من میگم نه کافی نیست ولی غیرضروری هم نیست یا حتی میشه گفت خیلی واجب تر از چیزای دیگه است!
بدون عشق هیچ وقت تفاهم معنایی نداره، هیچوقت وفاداری وجود نداره و زندگی مشترکی در حقیقت وجود نخواهد داشت البته شاید فقط به ظاهر!!!
دیشب شما یه چیزی گفتید:" حتی اگه بیاد اینجا باهاش ازدواج نمی کنم"
ولی گفتید: "دوست دارم همش نگاهش کنم و ..."
این یعنی دلتون می گه آره عقلتون می گه نه!
تاریخ ثابت کرده که دل دروغ میگه و عقل راست ولی در حقیقت این دله که حرف آخر رو می زنه و این عقله که تسلیم دل میشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیا دوست داشتن با عشق متفاوته؟
قطعا!
دوست داشتن حاصل رفتار تحسین برانگیز شخصی یا احترام و یا همصحبتی و هم نشینی در مدت زمان طولانی است . مثل علاقه ی ما نسبت به والدین ، خواهر، برادر، یا شخصی حتی از جنس مخالف که با او در ارتباط هستیم .
به نظر من عشق هم مثل خیلی چیزهای دیگه قابل کشفه! فقط زیادی گسترده و پیچیده است و مطمئن باشید برای هر سوالی جوابی وجود داره.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چرا دوست داشتن از عشق برتره؟
دراکثر موارد عشق یه احساس شاید نشه گفت زودگذر ولی به هرحال گذراست! از یکی از دوستانم که در این باره می پرسیدم می گفت: من وقتی عاشق بودم ، نسبت به هیچ پسری احساسی نداشتم حتی نگاهشون هم نمی کردم ( یه چیزی تو مایه های احساس گناه کردن) ! ودر اون زمان هیچ کس جز اون واسم اهمیت نداشت."
پرسیدم: "هیچ شخصی حتی بابات رو هم دوست نداشتی؟حتی همکلاسیت؟"
گفت: " نه ! به هیچ عنوان . ویا حداقل چون بهشون فکر نمی کردم هیچ حسی هم نسبت بهشون نداشتم! درواقع عشق جایی واسه دیگران توی قلب آدم نمی ذاره."
و من متوجه شدم همونطور که فکر و روح آدم رو تصرف میکنه قلب رو هم در تصرف خودش درمیاره!
خیلی وقت ها عشق در اثر زیبایی بوجود نمیاد: اگه دلت بگه اینو میخوام دیگه هیچ چیز جلودارش نیست و اگه اونقدر عاقل باشی که نگذاری دلت به دنبال هدفش بره ، عشق با عقل جدال می کنه و نتیجه ی این جنگ چیزی جز جنون نیست!
دوست داشتن از عشق برتره چون می تونه دائمی باشه ولی عشق نه!
وقتی یه نفر رو می بینی و حس می کنی که عاشقش شدی اگه دیگه نبینیش این عشق کم کم تمام فکر، روح و قلب تورو تصرف می کنه و بر تمام وجودت حاکم میشه و اگه دیگه نبینیش مجنون میشی! ولی اگر قبل از اینکه این عشق ذره ذره ی وجودت رو مطعلق به خودش کنه ، دوباره اون فرد رو ببینی ممکنه حس کنی که عاشقش نیستی ولی اگه کار از کار گذشته باشه ، برای بدست آوردن و مالک شدن اون فرد حاضری هر کاری انجام بدی و اگر نشد دست به خودکشی می زنی ...
سلام دوستداران گل هری جون اینا![]()
![]()
یه مطلب در مورد آخر کتاب هری پاتر خوندم که حس کردم آخر کتاب لو رفته(خیلی جالبه حتما بخونید)...البته بدون اشکال نیست و من خودم تحلیلش کردم.![]()
چرا هری میمیره
طبق گفته هایم تا کتاب هفتم به بازار نیاید و خود خانم رولینگ همه چیز را مشخص نکند هیچ چیز معلوم نیست و اینها احتمالاتی است که درصد صدق و درستی آنها با توجه به کوششم در کتاب ششم هری پاتر و مقالات و اینترنت بالا است!!
(هورکراکس hour cracs) و رابطه آن با مرگ هری:
هورکراکس فرایندی است که طی آن جادوگرهای خبیث و سیاه برای دستیابی به عمر جاودان و غلبه بر دنیای جاوگری روح خود را تکه تکه می کنند این کار توسط آنها بپصرفا با قتل و کشتن زیاد صورت می گیرد...!
در واقع با سنگ دل کردن روح خود آن را تکه تکه و سپس در جاهای مختلف پنهان می کنند تا در مواقع مرگ خود و ضعیف شدن ، آن روح دوباره به بدن بازگردد و جادوگر دوباره زنده شود...!
تام ریدل(لرد ولدمورت) در دوران جوانی که در هاگوارتز درس می خواند روزی از پروفسور اسلاگهورن(معلم دفاع در برابر جادوی سیاه در آن دوران و معلم معجون سازی در سال ششم تحصیل هری پاتر) پرسید که هورکراکس چیست؟
اسلاگهورن با کمال تعجب که چرا یک دانش آموز ساده در مورد این پدیده ی شوم از او می پرسد، اشتباه کرد و تمام موارد آن را برای لرد سیاه شرح داد.
چندین سال بعد اسلاگهورن که معلم معجون شناسی هری است اعتراف کرد و هری خاطره اونو گرفت و به دامبلدور داد و هری دامبلدور بعد از متوجه شدن از خاطره دریافتند که اسلاگهورن چیز بدتری را هم به به لرد سیاه گفته: در آن دوران تام ریدل از اسلاگهورن پرسیده که می شود روح را به هفت تکه(هفت عدد معروف جادوگری) تقسیم کرد؟ و اسلاگهورن به او گفته مگر این که جادوگر بسیار خبیث باشد که آن همه قتل را انجام بدهد که بتواند روح را به هفت تکه تقسیم کند و زمینه برای دوران سیاه فراهم آمد...
وبه این ترتیب دامبلدور و هری دریافتند که لرد سیاه روحش را به هفت تکه تقسیم کرده... بعد از فعالیت های دامبلدور و هری دریافتند که لرد سیاه روحش را به هفت تکه تقسیم کرده بعد از فعالیت های دامبلور و زحمتهای او هری و دامبلدور فهمیدند که لرد ولدمورت دوست دارد هورکراکس های خود را در اشیای قدیمی و با ارزش نگهداری کند. دامبلور بعد از مدتی راز سوختن دستش را برای هری بازگو می کند که آن از بین بردن یکی از هورکراکس ها که در انگشتر پدربزرگ مادری لرد سیاه مارولو بوده است و به هری می گوید تو نیز بدون آن که بدانی یکی دیگر از هورکراکس ها رو از بین بردی که آن هم دفترچه ی خاطرات تام ریدل جوان در سال دوم تحصیلات بوده است.
یکی از آن هورکراکسها روح خود ولدمورت است که درون بدنش است پس به این ترتیب 4 هورکراکس می ماند. دامبلدور سه تای آنها را حدس زده و به هری گفته جام یا قوطی بار ارزش ریونکلاو و شمشیر گریفندور و مار خود لرد سیاه می تواند چیزهایی باشند که لرد سیاه آنها را به عنوان هورکراکس استفاده کرد.
اما هورکراکس هفتم هنوز معلوم نیست( درمیان آن 3 هورکراکس نام برده شده یکی از آنها (جام )به وسیله شخص ناشناسی که معلوم نیست نابود شده است).
- حالا می خواهیم بدانیم چه رابطه ای بین مرگ هری و هورکراکس هفتم وجود دارد؟ روی انگشتر مارولو که خانوادگی بوده و دامبلدور هورکراکس لرد سیاه را در آن از بین برده علامت صاعقه مانندی که مانند آن روی پیشانی هم هست حک شده است که نشان دهنده ی قدرت جادوگران خبیث در خانواده آنهاست.
- زمانی که لرد سیاه می خواست هری را در کودکی بکشد . به دلیل پیشگویی که گفته شده بود لرد سیاه به وسیله او نابود خواهد شد که آن پسری قدرتمند است. به دلیل طلسم و وفاداری لیلی پاتر(مادر هری) موفق نشد و نشان هورکراکس را (صاعقه مانند) روی پیشانی هری حک کرد که نشان دهنده ی آن است که هری در واقع هورکراکس هفتم است یعنی زمانی که لرد سیاه موفق نشده، پدر و مادر اورا کشته است و با آن قتل تکه ی هفتم روح خود را درون هری جای داده است. در دوئل نهایی هری و لرد سیاه هری زمانی که به هورکراکس بودن خودش پی می برد سعی می کند که آن را از درونش بیرون بیاورد و جامعه جادوگری را نجات دهد. به همین دلیل لرد سیاه را می کشد و خودش می میرد ولی همانند ققنوس زنده می شود( به دلیل طلسم عشق که به گفته ی دامبلدور از هر جادوئی قدرتمند تر است).
واین عشق است که هری را زنده می کند...
حالا دلیلی بر هورکراکس بودن هری: هری می تواند با مارها صحبت کند همانطور که لرد سیاه می تواند، هری می تواند حوادث بد را پیش بینی کند و قدرت جادویی زیادی را کسب کرده است همان طور که این استعداد در دوران جوانی تام ریدل بوده است پس درمیابیم این روح هفتم لرد سیاه است که درون هری این کارها را انجام می دهد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تحلیل پیش بینی :ولدمورت تکه ی هفتم روح خودش رو ناخواسته و ندانسته وارد بدن هری کرده پس اون روحش رو به هشت قسمت نه هفت قسمت تقسیم کرده...درنتیجه قطعا هنوز باید دنبال تکه ی آخر روح لرد سیاه باشیم و همینطورم منتظر کتاب آخر...
سلام بچه ها !
مثل اینکه حسابی وبلاگمو ترد کردم نه؟ ببخشید دیگه! درگیر مسائل اخلاقی هری بودم یه چندوقتی با دوستای ناباب رفت وآمد داره... ! حالا اومدم با یه خبر (باتشکر از دیانای عزیز)

شایعه درباره نام کتاب هفت. این بار کمی موثق
ما نمی دانیم چگونه با این موضوع برخورد کنیم ولی به هر حال این موضوع در حد یک شایعه است. ولی طرفداران هری پاتر باید خیلی از شنیدن این خبر هیجان زده شوند. با وجود اینکه جی کی رولینگ هیچ نظری در این باره نداده است با توجه به چند مدرک می توان نام کتاب آخر هری پاتر را حدس زد.
شاید روزنامة The Sun یکی از بزرگترین معماهای هری پاتر را حل کرده باشد. آنها نام هفتمین و آخرین کتاب سری کتابهای هری پاتر، نوشتة جی کی رولینگ را حدس زده اند. نام این کتاب احتمالاً هری پاتر و جایزة مارزبان(Harry Potter and the Parseltongue Trophy) و یا هری پاتر و افشای عظیم(Harry Potter and the Great Revelation) خواهد بود. این دو نام دو سال قبل به طور مخفیانه، هم زمان با کتاب هری پاتر و شاهزادة دورگه، در ادارة ثبت به عنوان نشان تجاری ثبت شدند. یک منبع از ادارة ثبت می گوید: این نامها به این دلیل ثبت شده اند که دیگران نتوانند از نام هری پاتر سود ببرند.

سلام بچه ها!
خبرا به گوشتون رسیده؟
بله دیگه ، کتاب 7 هری پاتر هم نوشته شد. یه عده میگن هری می میره یه عده میگن زنده می مونه!
گفته میشه توی کتاب 7 دو نفر از شخصیت های اصلی کتاب میمیرن!
ولی فعلا به هیچ کدوم از خبرهایی که منتشر میشه اعتماد نکنید!
راستی بچه ها واسه همه کنکوری ها از جمله داداش من دعا کنیدا، باشه؟
میبینم که مانا هم رفت... دیگه بر نمیگرده...آخ جووون(
)
دلم واسه پسر کوچولوی تپلی و زشت داداشم یعنی غضنفر تنگولیده !!!
الهی بترکی مانا! یادم رفت بهش گوشزد کنم حتما این بچه رو حموم کنه و غذاشو به موقع بده!
اوهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه......
پاسخ به نظرات:
- ممد! مگه من چی به تو گفتم که شلوغش کردی؟ هان؟الان می خواستی بگی دانشجویی؟ بعدم لردی جون چی چی گفته که من به تو گفتم؟ بی کارو... که گفتی هم خودتی!
- نیما جان! ممنونم که سر زدی. نمیتونم بگم باهات موافقم. یه کم دیگه صبر کنی همه ی ابهامات برطرف میشه!
- مانا جون حق با توست! ما نباید شایعه پراکنی کنیم! (دلم واست تنگ شده جونم می خوام ببینمت نمیتونم)
- دیانا جون! باشه بابا من خودمم خیلی وقت پیش خونده بودم! حالا بیا منو بزن...! درضمن مانا راست میگه. تو هری پاترو فقط واسه سرگرمی می خونی؟
- مامان رزا جون! از تو انتظار نداشتم. اینقدر طرف این گریفیندوری ها میری مواظب خودت باشی ها! من بر خودم واجب میدونستم که بگم! حالا...
- آقا مجید! نگو تورو خدا! الان همه فکر میکنن من چند سالمه؟! خوب زیاد مینویسی دیگه! تا من مطالب تورو بخونم پیر شدم! اون از وسط جهنمی که گفتی جریانش چی بود؟ یعنی تو دیگه از پیری گذشتی و...؟؟؟
- مهسا جون مرسی واقعا! از جادو جنبل بدت میاد، آره؟ درمانش یه معجون عشق بیش نیست عزیزم!
- آقا یوسف! اصلا خودت چرا اینقدر اصرار داری داداش من باشی؟
- یاسی واتسون عزیز! مرسی دوست خوبم که سر می زنی! عکس از Emma زیاد گذاشتم . می تونی توی نوشته های پیشین ببینی! ولی چشم بازم میذارم!
- دراکو جان! من هر وقتup کردم بهت گفتم که! ولی خیلی سوت و کوره اینجا وقتی تو کل کل نمی کنی! Depress شدم آخه!

بازم سلام امروز می خواستم رسما ً ازتون خواهش کنم که دیگه پشت سر من حرف درنیارید! بابا باور کنید من تو بچه بازی هایی که داداشم( هری) نقش داره، هیچکاره ام! یه عده اومدن گفتند که :" آره این دختره(من) رو می بینید همین ولدمورتو میکشه تازه بعدشم با رون ازدواج می کنه" من غلط بکنم. کی این چرت و پرتارو گفته؟ واه واه! خجالت داره!!! بعدم باز یه عده گفته بودند که "من قراره تو فیلم 5 ( محفل ققنوس) نقش چو رو بازی کنم! ؟"
البته بهم پیشنهاداتی شد ولی من قبول نکردم میددونی؟ حالا این خبرها رو بخونید دیگه هم شایعه پراکنی نکنیدا ، زشته!![]()
حتماً مي دانيد که امسال، يعني سال ۲۰۰۶ ميلادي، بر عکس سال گذشته سال ۲۰۰۵ ميلادي که هم فيلم چهارم هري پاتر ساخته شد و هم کتاب ششم هري پاتر چاپ شد و هم طرفداران در پي خبرهاي جديد بودند، خبر خاصي رخ نمي دهد، چون هم کتاب هفتم و هم فيلم پنجم قرار است سال آينده به بازار عرضه شوند.
اين خلأ دو ساله باعث شده شايعه هاي زيادي در دنياي هري پاتر به عنوان خبرهاي داغ در سايت هاي هري پاتري قرار گيرند و البته به هيچ شکلي نمي توان بيش از يک ميليون سايت و وبلاگ خبري هري پاتري را کنترل کرد!
بنابراين «جي.کي.رولينگ» تنها توانست يک کار بکند، آن هم اين که در سايت اصلي خودش اعلام کند: «به هيچ خبري که در سايتي به جز سايت شخصي خودم اعلام شود، اعتماد نکنيد و آن را شايعه بدانيد!»
شايعه ها خيلي زيادند، اما چند تايي که رولينگ در سايتش آورده به اين شرح اند:
-عنوان کتاب هفتم هري پاتر، «هري پاتر و اهرام فورمت» نيست.
- در کتاب، شخصيتي به نام «ايسيکل» وجود ندارد.
-«دامبلدور» فاميل هري نيست.
- هري از نسل «ولدمورت» يا «سالازار اسلايترين» نيست.
- «لي لي پاتر» زنده نيست.
- «لي لي پاتر»، مرگخوار نيست.
- «کج پا» ، جانورنما نيست.
-«نويل» پسر «پيتر پتي گرو» نيست.
- «ريموس لوپين» برادر دوقلويي ندارد.
اينها فقط بخشي از شايعه ها بودند، اما جدا از اين، بحث خيلي مهمي درباره کتاب هفتم وجود دارد که رولينگ هنوز آن را رد نکرده است؛ بحث بر سر حروف اختصاري «R.A.B.» که در زير نامه اي که هري در کتاب ششم پيدا کرد، نوشته شده بود.
شما فکر مي کنيد او کيست؟ در بيشتر اين سايت ها، چنين نوشته شده که اگر جي.کي.رولينگ شخصيت جديدي را وارد داستان نکند، به احتمال خيلي زياد، او «رگولوس. اي. بلک» ، برادر «سيريوس بلک» است که گفته مي شد به دست «ولدمورت» کشته شده، اما هيچ کس مرگ او را نديده است!
اما ليست بازيگران جديد «هري پاتر و فرقه ققنوس»:
جرج هريس(کينگزلي شکلبولت)، هلن مک کروي(بلاتريکس لسترينج)، ايملدا استانتون(دولوروس آمبرج)، ناتالي تنا(نيمفدورا تانکس)، شيان توماس(آمليا بونس)، جيسون بويدز(پيرس پولکيس)، چارلز هيوز(جواني جيمز پاتر)، ايوانا لينچ(لونا لاو گود)، ريچارد مکلين(مالکوم)، جيم مک مانوس(آبرفورس دامبلدور)، نيکولاس شيم(زاخارياس اسميت)، سوزي شاينر(جواني لي لي پاتر)، مايکل وايلدمن(ماگوريان).

جادوگران و ماگول های عزیز سلام
یه تغییراتی تو وبلاگ نمی بینید؟ بله دیگه هی شکایت کردید که ما جغد نیستیم و ...! مجبور شدم برای ستون نظرات یه تغییراتی ایجاد کنم: از این به بعد به جای جغد خوشکل ، جن خونگی صداتون میکنم...
الان حتما می گید: من عمرا نظر بدم!
منم بهتون میگم: مگه جن بودن و یا مثل دابی بودن چه اشکالی داره؟!
قیافه ی به این ملیحی! ...نازی دابی جون! خودم هواتو دارم...

هری پاتریست وغیرهری پاتریست های عزیز:
یه داستان بامزه با عنوان" هری پاتر و سیفون جادویی" تو وبلاگ حامد دیدم گفتم حیفه نخونید (اگه هنوز کتاب هارو کامل نخوندید بهتره تحمل کنید تا بعد...):
يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، غير از يه هرى پاتر كه قرار بود بره كلاس هفتم مدرسه جادوگرى هاگوارتز. هرى پيش خانواده دورسلى زندگى مى كرد كه خيلى بدجنس بودن، چون همه اش خورش اسفناج به خوردش مى دادند كه خدايى خيلى چيز ستميه و من اصلاً حال نمى كنم. اونم يه روز قاط زد و شير گاز رو باز كرده و كبريت زد و همه شون رو تركوند، آخه هنوز اجازه نداشت بيرون از هاگوارتز از جادو استفاده كنه. پليس هرى پاتر رو گرفت و قرار شد در ملأ عام اعدامش كنن، اما همين كه طناب دار رو انداختن گردنش، رون و هرميون (كه اسم اصلى اش هرميايونياى است و ما در ترجمه بهش مى گيم هرميون) سوار يه هيپوگريف سر رسيدن و هيپوگريفه يه گاز زد طناب رو پاره كرد و گرفت به منقارش و همون جور كه هرى از گردن آويزون بود تا خود هاگوارتز پرواز كرد. اونجا كه رسيدند، خانم پروفسور مك گوناگال كه مدير مدرسه شده بود، يه نگاه به جسد هرى انداخت و گفت «خيلى بى شعورين حالا بايد يه هنرپيشه ديگه جاى اين بياريم.»
شبش توى تالار مدرسه جشن شروع سال تحصيلى بود و همه كلى شام خوردن، هرى كه چهار پنج تا بطرى نوشيدنى عسلى خورده بود، بدجور بهش فشار اومد و دويد دستشويى. وقتى خواست سيفون رو بكشه، توالت فرنگيه بهش گفت «خيلى نامردى كه اين كار رو با من كردى هرى، من كه يه توالت معمولى نيستم...» هرى هم گفت حرف نزن ديگه توالت هم واسه ما زبون درآورده، بعد سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش بچه ها داشتن تو حياط مدرسه قدم مى زدن كه يهو دو تا ديوانه ساز كه سوار يه جاروبرقى چهارسيلندر بودن، تخت گاز اومدن و كيف هرميون رو زدن و در رفتن. هرى و رون هم پريدن روى جاروهاشون و دنبالشون كردن. ته يه كوچه بن بست يكى از ديوانه سازها پياده شد و گفت «خودت خواستى هرى پاتر، حالا يه دونه از اون بوسه هاى ديوانه ساز مى كنم تا جونت دربياد» بعد دهنشو چسبوند به دهن هرى پاتر و يه هورت كشيد و غش كرد، آخه خبر نداشت كه هرى عضو افتخارى گروه «چ. س. م. خ» شده و هر شيش سال يه بار مسواك مى زنه. اون يكى ديوانه ساز خواست در بره، هول شد شنلش رفت كنار و هرى و رون كف كردن، چون ديدن طرف كسى نيست جز «سيوروس اسنيپ». هرى گفت «اى نامرد تو مادرمو كشتى» اسنيپ گفت «خسته نباشى، لا اقل يه دور جلدهاى قبل رو مى خوندى، من دامبلدور رو كشتم!» بعد دوتايى چوب دستى هاشونو كشيدن و به طرف هم شليك كردن، طلسم هرى گرفت به پاچه شلوار اسنيپ و دودش كرد. رون گفت «نيگاه كن هرى، زيرشلوارى اسنيپ گل گليه» يهو هرى يه چيزى تو سرش جرقه زد و يادش افتاد وقتى تازه دنيا اومده بود، اين زيرشلوارى رو پاى باباش ديده، واسه همين شاكى شد و گفت «زيرشلوارى بابام پاى تو چى كار مى كنه دزد؟» اسنيپ گفت «من دزد نيستم، اين زيرشلوارى هم حكايتى داره كه اگه بشنوى، كف مى كنى، خيلى باحاله. اما الآن حيفه، مى ذارم آخر داستان مى گم كه همه سورپريز شن» بعد يه بشكن زد و ناپديد شد. هرى كه خيلى بهش فشار عصبى اومده بود، دويد و رفت دستشويى هاگوارتز دوباره همون مستراح فرنگيه بهش گفت «يه لحظه صبر كن، بابا من جادويى ام... نكن اين كارو... مى خواهم يه چيزى... پوه!» هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش روز مسابقه بزرگ كوئيديچ بين تيمهاى گريفندور و اسليترين بود. اول گروه اسليترين دويست و پنجاه و هشت تا گل به گريفندور زد كه هر كدوم نيم امتياز داشت، بعد «جى. كى. رولينگ» يواشكى گوى زرين رو رسوند به هرى و گريفندور فرتى پنج هزار امتياز گرفت و با نامردى برنده شد. اون وقت طرفداراى اسليترين شروع كردن به فحش دادن به خانواده هرى پاتر و شعار دادن كه: «هرى پاتر حيا كن، كوئيديچ رو رها كن» هرى پاتر هم با روزنامه پيام ديروز مصاحبه كرد و گفت قرار بوده ماجراهاش توى هفت جلد تموم شه اما از لج بعضى ها تا هفتصد جلد ديگه هم كنار نمى كشه و تا چهل سالگى تو تيم كوئيديچ مى مونه. طرفداراى اسليترين هم ريختن تو خيابوناى اطراف ورزشگاه و شيشه و صندلى اتوبوسها رو شكستن. در همين لحظه ابرهاى سياهى آسمان رو پوشاندند و صداهاى ترسناكى به هوا خاست و برق شديدى لحظه اى همه جا را روشن كرد و آن گاه بارون گرفت و معلوم شد سر كاريه.
شب، هرى و رون توى خوابگاه دراز كشيده بودن كه رون گفت مهر هرميون به دلش افتاده و دوست داره باهاش ازدواج كنه تا يكى باشه روزها بشينه كنار ننه اش با هم سبزى پاك كنن. هرى هم گفت «اتفاقاً من هم عاشق جينى خواهر تو شدم، اما مشكلم اينه كه داداش زاغارتش مانع ازدواج ماست.» رون گفت: « چه جلب، چطوره بريم پيش هاگريد تا اون راهنمايى مون كنه؟» بعد دوتايى شنل نامرئى كننده باباى هرى رو انداختن روى سرشون و رفتن بيرون. همينطور كه داشتن يواشكى از كنار سرايدار رد مى شدن طرف يهو برگشت و گفت: «آهاى، بيرون مى رين اين كيسه آشغالو هم بذارين دم در» هرى گفت: «ببخشيد مگه ما نامرئى نيستيم؟» سرايدار گفت: «شما نامرئى هستين بوگندتون كه نامرئى نيست!»
وقتى بچه ها رسيدن به كلبه هاگريد، هاگريد نشسته بود و داشت شير يه اژدهارو مى دوشيد. هرى و رون مشكلشون رو گفتن، هاگريد هم گفت كه بچه ها خيلى مواظب باشين و فريب احساسات زودگذر رو نخورين. اصل نجابت و اخلاق خوب دختره. اينو كه گفت هرى و رون خجالت كشيدن و پشيمون شدن و از هاگريد تشكر كردن و رفتن. اژدها هم برگشت به هاگريد گفت: «هوى يه ساعته چى مى دوشى يارو؟ من نر هستم.»
وقتى بچه ها برگشتن به خوابگاه، هرى كه تو كلبه هاگريد يه سطل شير اژدها خورده بود دويد دستشويى. اميدوارم فكر نكنید اين صحنه ها بدآموزى داره چون همه اش اهميت دراماتيك داره. توالت فرنگيه باز تا هرى رو ديد گفت: «هرى به من پشت نكن، من باهات حرف مهمى دارم، من .... اوف!» اما ديگه نتونست حرف بزنه، هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش كلاس درس پيشگويى و طالع بينى داشتن، معلم شون خانم پروفسور تريلانى گفت: بچه ها امروز كلاس عملى داريم بعد بچه ها رو سوار اتوبوس كرد و برد يكى يكى سر چهارراه ها گذاشت تا به زور فال حافظ به مردم بفروشن. دخترها رو هم توى پارك ول كرد تا فال بگيرن و خلاصه كلى به همه خوش گذشت و چند تا از بچه ها رو هم مأمورهاى شهردارى گرفتن. شبش وقتى برگشتن، دم در خوابگاه، «لرد ولدمورت» اومد جلو و به هرى گفت: «بپر برو اتاق پروفسور مك گوناگال، كارت داره» هرى گفت: «خيلى ضايعى، تو قرار بود آخر داستان بياى كه هيجانش زياد شه» اونم جواب داد: «آخه از بروبكس، كسى ديگه اى دم دست نبود پيغام خانم مدير رو برسونه.» وقتى هرى رفت دفتر مدير، پروفسور مك گونگال پرسيد: «چى مى خورى هرى؟» هرى گفت: «از همين آب نبات چوبى هاى برتى بات با طعم همه چى» بعد دست كرد تو ظرف روى ميز و يه دونه برداشت و دو سه تا مك كار درست زد و گفت: «اه اه، هر دفعه از اينا برمى دارم مزه آشغال گوش مى ده» پروفسور گفت: «واسه اين كه اينا آب نبات نيست، گوش پاك كن هاى مصرف شده منه. حالا يه دقيقه بشين مى خوام يه چيز خيلى مهمى بهت بدم» بعد دست كرد و از زير ميزش يه جاروى دسته طلاى بلند درآورد، هرى حال كرد و جيغ زد «اى ى ى ول، آذرخش دو هزار و شيشه؟» پروفسور مك گونگال گفت نه!!! - «نيمبوس دو هزار و پنجه؟» پروفسور گفت نه! - «پس چيه؟» پروفسور گفت: «زمين شوره، حالا برو باهاش طويله هيپو گريف ها رو جارو كن» همون موقع زخم پيشونى هرى شروع كرد به سوختن و هرى داد كشيد «اى نامرد تو ولد مورتى كه تغيير قيافه دادى» بعد چنگ زد و ماسك پروفسور مك گونگال رو كشيد و از جا درآورد اما وقتى اسكلت صورت پروفسور از پشتش زد بيرون تازه متوجه شد سوتى داده و ماسك نبوده. بعداً فهميد كنار زخم پيشونى اش يه جوش چركى زده و همون مى سوخته.
شب هرى كلى خواب عمو پورنگ و خاله شاهدونه و چيزهاى وحشتناك ديگه ديد و دستشويى اش گرفت. پاشد رفت دستشويى، اونجا دوباره همون توالت فرنگيه گفت: «ببين، يه دقيقه خودتو نگه دار بذار من حرفمو بزنم، نمى تركى كه...» اما هرى كه داشت مى تركيد گوش نكرد و به كارش رسيد، اين بار همينكه دستش به سيفون خورد به صداى رعد و برق ترسناكى بلند شد و توالته لرزيد و لرزيد و بامبى تبديل شد به البوس دامبلدور. هرى گفت مگه شما نمرده بودين؟ دامبلدور گفت: «اى كاش مرده بودم و به اين روز نمى افتادم. وقتى اسنيپ منو جادو كرد، خودمو به مردن زدم و به اين شكل دراومدم تا دورادور مراقبت باشم، اونوقت توى بى مرام بين چهل تا توالت فرنگى اينجا، هى گير دادى به من، هى گير دادى به من...» هرى گفت: «آخه چرا زودتر نگفتين؟» دامبلدور جواب داد: «ببند اون فكت رو!» هرى خيلى معذرت خواست و گفت اميدواره كه دامبلدور به بزرگوارى خودش اونو ببخشه، دامبلدور هم بعد از دو سه تا چك و لگد، بزرگوارانه هرى رو بخشيد و گفت: «هرى من بايد يه راز بزرگيو بهت بگم كه اگه بشنوى هم تو هم خواننده ها كف مى كنين.... من باباتم.»
هرى هم گفت: «بابا، اگه مى شه پول بده فردا مى خوايم با بچه ها بريم كافه سه دسته جارو» دامبلدور براى اين كه ضايع نشه به روى خودش نياورد و جواب داد: «نه پسرم اشتباه نكن... جيمز پاتر پدر تو نبود. من و جيمز دوستاى صميمى بوديم بعد هر دو عاشق مامانت لى لى شديم اما لى لى فريب ثروت پدرت رو خورد و خواست با اون ازدواج كنه همين موقع من بابات رو براى يه مأموريت فرستادم لندن، اون هم ناپديد شد و مدت ها گذشت. من با لى لى ازدواج كردم يه روز يهو سروكله جيمز پيدا شد و حسابى قاط زد و گفت: «نامردها من كه تازه همين ديروز رفتم لندن» ما هم براى اين كه ساكتش كنيم خواهر كوچيكه لى لى رو داديم به جيمز كه ثمره اون ازدواج، تو بودى»
هرى گفت: «خب با اين حساب كه تو مى شى شوهر خاله ام نه بابام» دامبلدور هم ريشش رو خاروند و گفت: «آها، از اون لحاظ. آفرين! پنجاه هزار امتياز به گريفندور اضافه مى شه!» فرداش هرى، رون و هرميون دسته گل و شيرينى خريدن و رفتن كه پروفسور مك گونگال رو براى دامبلدور خواستگارى كنن بعد هم جشن مفصلى گرفتن و همه رو دعوت كردن. ولدمورت هم اومد توى مراسم و دست دامبلدور رو بوسيد و گفت: «منو ببخشين، من در نادانى به سر مى بردم اما اين يه ماهه نشستم و يكى از اين سريال هاى “سى شبه “رضا عطاران و حسن جوهرچى رو ديدم و پى به اشتباهاتم بردم و متحول شدم.» همه كف زدن و هورا كشيدن و ولدمورت رو بخشيدن و فرستادن به آزكابان تا اعدام بشه. فرداش بچه ها بالاخره از هاگوارتز فارغ التحصيل شدن و رفتن تو صف ديپلمه هاى بيكار. دامبلدور هم هرى رو تبديل به يه توالت عمومى وسط ترمينال جنوب كرد تا از اين طريق حسابى به جامعه خدمت كنه و تلافى اون چند وقت هم دربياد.
قصه ما به سر رسيد
كلاغه آخرش هم نفهميد قضيه زيرشلوارى گل گلى اسنيپ به كجا رسيد

سلام بچه ها
یه خبر و یه تسلیت برای دنیای ماگولی دارم:
امروز سه شنبه 9/3/1385 ه.ش است. همین چند دقیقه پیش بهم اطلاع دادند که، آقای احمدی نژاد در ساعت یک بامداد بر اثر سکته ی قلبی دار فانی را وداع گفت!
دارفانی را وداع گفت ؟
اوووووووهــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! احمدی جون کوشی که داغ دار شدیم رفت...
چرا ای خالق آسمون؟
تسلیت تسلیت تسلیت
بمیرم برای دلهای ماگولیتون میدونم الان چه حالی دارید!
آره واقعا حقیقت تلخه!!!
من همینجا به آقای دکتر محمود احمدی نژاد و خانواده ی محترمشون تسلیت میگم و برای اون عزیز از دست رفته "احمد احمدی نژاد" از خداوند مهربون طلب مغفرت میکنم...!
این امتحانات باعث شد که خیلی چیزارو وقت نکنم واستون بگم:
- تولد" سپیده" دوست عزیز و دوست داشتنیم (1 خرداد)
تولدت مبارک عزیزم
- سالگرد آزادسازی خرمشهر(3 خرداد)
سوم خردادتون مبارک
- تولد دختر فرزانه (دوستم) و سدریک(جسد)
"ربابه "جون بهت تسلیت میگم! ایشالا زودتری باباتو خاک کنن
- ممد خیلی پررویی!اصلا شما؟ اسم منو از کجا میدونی؟ چرا از اسم من و دوستام استفاده میکنی؟
پر روو بابا پر روو
- مانا جون تو اومدی عزیزم؟ فقط به خاطر من؟
میسی! خوش اومدی
- مامان رزا عشقولانه ی من و دراکو رو حال کن ! بازم بگو " داماد دلخواهم نیست" ! مامانی خیلی عذر میخوام اما مجبورم خلع صلاحت کنم:
اکسپلیارموس!(الان میخواستم بگم بلدم افسون کنم)
7. دراکو مالفوی(لرد ولدمورت) عزیزخیلی داری خجالتم میدی واقعا نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم؟!
اینم عکس خودم و هری و دراکو :![]()

به به سلام میبینم که همتون جوزده شدید! قابل شمارو نداشت پروانه ای شدید نه؟؟؟ خوب... خوب... خوب...
موضوع اصلی رو فراموش نکنید که ما هنوز در لایه ی استراتوسفر مشغول گشت و گذار به دنبال جزیره ای ناشناخته هستیم ... هوم خسته نباشید! با اون جاروی "کامت دویست و شصتتون" تو همین استراتوسفر غرق شید بهتره! من که با دراکو سوار آذرخشم ... پیش به سوی خوشبختی!!! نگران نباشید از جزیره ی آرامش براتون up خواهم کرد...! کم کم داریم از زمین فاصله میگیریم از مریخ هم گذشتیم و حالا کمی آنطرف تر زحل به استقبالمان می آید ... هنوز راه زیادی در پیش داریم...
این یه توهم نیست مطمئن باشید. سالهاست که جادوگران سرزمین های ناشناخته و شناخته شده به دنبال یافتن اون سرزمین دلنشین هستند اما افسوس هر چه که به آن بیشتر نزدیک میشوند آن را دست نیافتنی تر از همیشه می یابند( wowالهه ی ادبیاتم من)..آنها همه ی تلاش،قدرت و توانایی خویش را به کار بردند اما یه چیزی رو فراموش کردند که با عشق همه ی رویاها و همه ی دست نیافتنی ها از روح به ما نزدیک تر خواهند بود...
فراموش نکنید که ما این راز را کشف کردیم!
خوب خوب باز که رفتین تو حس! حالا یه surprise دیگه دارم که اگه" بشنوی خنده ات میگیره" اوه! واقعا عذر میخوام یه لحظه موقعیت خودم رو فراموش کردم! بذار ببینم : هوووووووم!پیداش کردم کمی اون طرف تر نزدیک پلوتون یه سیاره ی خوشکل میبینم...همه جاش سبز و بنفشه آره تنها جاییه که حس میکنم میتونم توش دووم بیارم آخه میدونید؟من حیفم تو اون کله آبی(زمین شما منظورمه)
باید بگم اینجا هوا بسیار خوب و دل انگیز توصیف میشه... حیوان وحشی مشاهده نمیشه، نسیم خنکی می وزه و نم نمک، بارانی میباره!!! خوب بهتره که خاطرات بعدیمو یه روز دیگه بگم!دراکو خسته شد انقدر که صدام زد...آخه میخواییم برای آینده مون برنامه ریزی کنیم!زیر این بارون جاتون خیلی خالی نیست ...
...........................................................................................................................................
نظرات:
Marz عزیزم ! ممنون از احساس لطیف و همدردی صمیمانه ات! مانا جان تو لیاقت بیش از اینارو داشتی عزیزم منم همیشه هواتو دارم.دیگه شرمنده ام نکن تورو خدا!اون نمایش جالبی هم که راه انداختیم خیلی زیبا و جالب بود، خسته نباشی.البته باید ازکارگردان فیلم(ولدمورت) تشکر کنیم بعدم یه کمی منو دوسم داشته باش دیگه! هی منو تهدید میکنی دیگه نظر نمیدم و...! دیانا جان! من از طرف همه نوشتم دیگه! از طرفداری ها و تعریف های دوست داشتنیت هم که مثل همیشه سرشار از حس دوستی عمیق بود ممنونم.آها درمورد love ترکوندن هم باید بگم: اصا شما؟! حدیث جان! چه کنم دیگه؟من اینارو تحویل نگیرم کی تحویل بگیره؟(شوخی بود جدی نگیرید)...نیما جان! ممنونم ولی خوب سخته دیگه قبول کن...مهسای عزیزم! حالا لازم نبود که لو بدی ما زن و شوهریم که! بازم تشکر میکنم... باشه یه کم کمتر مانارو تحویل میگیرم! ولی ممکنه گازم بگیره ها! یوسف آقا!ببخشیدا ولی کی شمارو اینجا راه داده ؟بذار من ولدو ببینم میگم حسابی ادبت کنه و طرز صحبت کردن با یه خانوم متشخص و بافرهنگ رو بهت آموزش بده!!!(با عرض عذر خواهی فراوان از حضور شما عزیزان محترم)! مجید جان! الوداع که چیزی نیست من واسه دوستام هر کاری حاضرم انجام بدم البته دوستایی که واقعا مفهوم دوستی رو درک کنند، بازم مرسی! واما... دراکو جون،ولدی جون یا دیگه چی بود ؟آها BTC! خوب اولا ممنون که همدردی کردی 2وم: شنیدی که مانا از کل کل خسته شده؟3وم: باید واسه دروغ گفتن مالیات در نظر بگیرم میدونی؟4وم: تا وقتی آتوسا و اسلایترین زنده است ازت طرفداری میکنم" مامان" بیا و ببین!
مانا و ولدی جون توجه داشته باشن که وقتی پای اهانت وسط میاد من هیچی نمیتونم بگم جز اینکه همو ببخشید(به خاطر من)!

